مهدیه محمودزاده ـ توانانیوز ، در ديدگاه “اسلامي عشق در مرتبه اي بسيار عالي تر، و به عنوان عالي ترين تجلي عالم هستي، قلب انسان را به سوي كمال و زيبایی مطلق سوق مي دهد.
خدا انسان را به گونه اي آفريده است كه وقتي به سوي نور وجود مطلق متمايل مي شود با تمام وجود به سمت آن کشيده مي شود. عشق كشش انسان به سوي خدا را شامل مي شود و در قرآن كريم و متون اسلامي با عباراتي مانند “حب” از آن یاد شده است.
در اسلام، حب يا عشق ماهيتي انساني دارد و هدف اصلي آن نيز خداست، ولي در پاسخ به اينكه چرا عشق، كه اصالتاً مي بايد متوجه خدا باشد، به انسان ها تعلق پيدا مي كند بايد گفت كه عشق در مراتب پايين تر انساني به سمت نشانه هايي از جمال و كمال الهي، كه در انسان ها به عنوان خليفه ی او به وديعت گذاشته شده، متوجه مي باشد، ولي در مسير تكاملي به قبله ي حقيقي متمايل مي گردد؛ درواقع عشق يك انسان به انسان ديگر اگر خالي از هواها و اميال باشد نشانه اي از عشق به كمال مطلق است.” برخي معتقدند بها دادن به نقش عشق در جهان بيني و آرای فلسفي، كه به اعتباري از آيين زرتشت در ايران پايه گذاري شده، سنتی حسنه است که در دوره هاي بعدي همچنان ادامه يافته است. گستره ي اين نفوذ حتي تا قرون بعد از اسلام نيز تداوم يافت و هر روز با گذشت زمان پـررنـگ شد، به طوري كه توجه به عشق و تكريم آن از حالت كلي و مبهم خارج گشـت و بــه صورت نظام فکری محكم و منسجمی درآمد. اوج بناي شكوهمند این نظام را مي توان در مكتب عرفان اسلامي مشاهده كرد. عشق و محبت از ديدگاه قرآندر قرآن از محبت سخن رفته است نه از عشق؛ ازجمله در آيات ذيل:قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ الله فَاتَّبِعوني، يُحبِبكُمُ الله (آل عمران، 31): بگو اگر خدا را دوست مي داريد از من پيروي كنيد تا او نيز شما را دوست بدارد.يا ايُّها الذين آمَنوا مَن يرتدَّ منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقومٍ يُحبُّهُم و يُحِبّونه اذلةٍ علي المومنين اعزّةٍ علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله… (مائده،54): اي كساني كه ايمان آوردده ايد هر كه از شما از دينش باز گردد چه باك، زودا كه خدا مردمي را بياورد كه دوستشان بدارد و دوستش بدارند، در برابر مومنان فرو¬تن¬اند و در برابر كافران سركش، در راه خدا جهاد مي كنند… و مِن الناس من يتخذُ من دون الله اندادا يحبونهم كحبّ الله والذين آمنوا اشدَّ حُبّاً لِلّله (بقره، 165): بعضي از مردم خدا را همتاياني اختيار مي كنند كه آن ها را چنان دوست مي دارند كه خدا را، ولي آنان كه ايمان آورده اند خدا را بيشتر دوست مي دارند.به قول روزبهان بقلي در رسالة القدس : “مبادي عشق محبت است و بعد از آن شوق است و نهايتش عشق است و آن استغراق محبت است.” همچنين در حديثي كه عين القضات از پيامبر نقل كرده است، همين معني بيان شده است: “اذا احبّ الله عبداً عشقه و عشق عليه فيقول: عبدي انت عاشقي و محبي و انا عاشق لك و محبّ لك ان ادتَ او لم ترد: او بنده ي خود را عاشق خود كند آن گاه بر بنده عاشق شود و بنده را گويد تو عاشق و محب مايي و ما معشوق و حبيب توايم… اگر تو خواهي و اگر نه؛ (تمهيدات، ص112). ” عشق در احاديث قدسيچهار حديث قدسي معروف ذكرشده كه دال بر حب الهي هستند:الف) من عشق و عف و كتم و مات، مات شهيدا: (كسي كه عشق بورزد و در عشق عفيف باشد و آن را از غير بپوشد و پنهان دارد، چون بميرد مرگش در حكم شهادت است.
ب) من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليّ ديته و من عليّ ديته فاَنا ديته: هر كه مرا جست بيافت، و هر كه مرا يافت بشناخت، و هر كه مرا بشناخت به من دل بست، و هر كه به من دل بست عاشقم شد، و هر كه عاشقم شد من عاشقش شدم، و هر كه بر او عاشق شدم كشتمش، و هر كه كشتمش خون بهايش بر من است، و هر كه خون بهايش بر من است من خون بهاي وي¬ام.پ) ما يزال عبدي يتقرب الي بالنوافل حتي احبه، فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و لسانه الذي يتكلم به و يده التي يبطش بها و قدمه التي يمشي بها: بنده ي من با توسل به نوافل به من نزديك مي شود تا اينكه دوستش بدارم؛ و هنگامي كه دوستش داشتم گوشي كه با آن مي شنود منم، چشمي كه با آن مي بيند منم، زباني كه با آن سخـن مي گويد منم، دستي كه با آن ضربتي مي زند منم و پايي كه با آن راه مي رود منم. ث) كُنتُ كَنزَاً مَخفياً فَاَحبَبتُ اَن اُعرَف فَخَلَقتُ اَلخلق لِاُعرَف (لِكَي اُعرَف): مـن گنجــي پنهان بــودم مـي¬خواستم شناخته شوم، پس خلق را آفريدم تا شناخته شوم. همچنين در احاديث و اخباري حسن و زيبايي و ذكر جمال الهي آمده است: اِنّ الله جَميل وَ يُحِبُّ الجَمال: خداي تعالي جميل است و جمال را دوست دارد.الله هو الجَمال السّرمدي و في طبيعَته الجمال تكمن الرَغبَة في الحُبّ: خداوند جمال سرمدي است در طبيعت سرمدي جمال رغبت به حب نهفته است. عشق عذري و پاكیکی از داستان¬های عاشقانه¬ی اوایل اسلام عشق لیلی و مجنون است، که نمونه ی شهیـری از عشقی به نام عشق عذری است.
این عشق كه بنا به روايتي از اوان كودكي آن دو آغاز شده و كم¬كم باليده و به ثمر نشسته است، رنگ و بوي مقدر دارد که از آن گريزي نيست و مرگ از چنين عشقي نيز اجتناب ناپذير است. در منظومه هاي فارسي چنين مرگي سانحه اي دردناك نيست، چون عشاق آرزومندند كه در دل خاك به وصل هم برسند و بنابراين مرگ در نظر آنان عشرتگاه جاوداني است؛ پس با اين مرگ از عشق از سرنوشت خود انتقام مي گيرند. این نوع عشق و شيفتگي را كه بنا به روش اعراب حبّ عذري مي گويند درواقع، پذيرش درد و رنج و غلبه و جبر ارادي و نهايتاً عشق به عشق و نه عشق به معشوق است و حاصلي جز مرگ و نيستي ندارد. كساني كه به دنبال اين نوع عشق اند؛ يعني عشقي كه توفيقش در مرگ و خودشكني عشاق است، درواقع، چون روياروي مرگ و در چنگال درد و رنـج به خودشناسي و سنجش قدرت انسـانـي خـود مــي رسند طالب آن هستند؛ چيزي كه روان كاوان از آن به خودآزاري (مازوخيسم) يادكرده اند. حيات حقيقي از ديدگاه اين عشاق دردمند مرگ است؛ يعني ميعادگاه عشق و وصال كامل در اين دير خراب آباد. درواقع، مردماني كه جانشان از ملال بيهودگي آكنده است، درد و رنج و مخصوصاً درد و رنج حاصل از عشق را بهترين وسيله ي دسـتيابي به معـــرفت مـي داننـد و ازهمين رو دوست دار مانـع در راه عشــق و كاميابي اند و خطرات و مصائبي را كه راه عشق را سد مي كند، با جان و دل دوست دارند و عشقي را كه دوسري نباشد عشق حقيقي نمي دانند. اين عشق دو سري شقاوت آميز است و عاشق و معشوق ظاهراً عاشق يكديگرند، اما اين عشق چنانكه در زندگي واقعي مي بايد باشد نيست و در واقع، هر يك ديگري را نه به خاطر خود او بلكه به خاطر خويشتن دوست دارد و چنين دوسري بودني ظاهري و دروغين است و حجابي است بر خودشيفتگي؛ و درحقيقت، اين علت آن همه عذاب و ذلت است.
شقاوت اصلي در اين عشق آن است كه عشاق مجبورند، براي درك وصال در كتم عدم، لذت و نشاط حيات را هر چه سريعتر از دست بدهند و اين فقر از نظر آنان نوعي شكفتگي است در زندگي؛ يعني عاشق و معشوق مي پندارند در سايه ي چنين عشقي حياتي پر مخاطره دارند و زيباتر و سرشارتر از ديگران زندگي مي كنند، و درواقع عشق به آنان رخصت مي دهد در مرگ به هم بپيوندند تا بتوانند در جهان واقعي ديگري زندگاني كنند. اين ميل گاهي چنان قوي است كه متمايل به خودكشي مي شوند. عرفان، كه به چشم ظاهر بين با اين جهان بيني مشابهت و همانندي هايي دارد، گويي در همان راه قدم مي گذارد. عارف در پايان سفر روح قادر به قدرت حق است و از نيست هست مي سازد. در عرفان شوق فنا با لذت بقا همراه است.
عرفان عشق كيمياكار را موجب استحاله ي نفس و استكمال وجود و عشق مجازي را قنطره ي عشق حقيقي مي داند؛ چراكه سلطان عشق جان تيره را از نقص رهايي مي دهد و به مراتب كمال ارتقا مي دهد. حتي، متصوفه عشق مجازي يا محبت مفرط فردي به شخص ديگر را كه گاه با هواي نفس و شهوت همراه است، به مثابه ي پلي براي عبور و وصول به عشق حقيقي يعني عشق به خداي قادر لايزال تلقــي مي كنند. ازاين رو عشق مجنون را عرفاني نمي دانند، اما مبين نوعي خودشيفتگي با ظاهر و رنگ و بوي عرفاني می شناسند؛ چنانکه چون “آواره و سرگردان عشق” هواي خود را به خدايي گرفته و بنده ي حرم دروني خودشده است، مرگ، یعنی تقدير زندگاني آدمي، را از مجموعه¬ي هستي جدا كرده و در تصرف خويش درآورده است و در تلاش است تا با اين نردبان به آسمان برسد.
در اين داستان میل به نابودي و نيستي محض راه رستگاري و رسيدن به حيات والاتر گشته است. عشق عذري در اين داستان مفهومي ضد اجتماعي دارد. در این قصه ازدواج و وفادراي از لحاظ قانون عشق عذري و شيفتگي مطرح است نه از نظر نظام ارزشي قبيله و جامعـه ي عشرت جو و هوسران، پس درواقع عشق عذري ممكن است عكس العملي در قبال زن بارگي بدويان جاهلي و فسق و فجور مردان دوران اموي باشد و يا نهايتاً ازدواج از روي مصلحت. افسانه ي عشق عذري با تكريم زن براي جبران آن واقعيت تلخ و مصايبي كه بر سر زن وارد مي شد ساخته شده و بنابراين هم عرف زمانه را دگرگونه جلوه داده و هم به درستي و به زباني خاص بيان كرده است.
عشق مجنون نه عارفانه است و نه واقع بينانه، چون پذيرش چنين نظري مستلزم قبول برابري و هم گوهري زن و مرد است، كه در اين صورت چگونه زن مي تواند آرمان و هدفي براي مرد باشد. پس اين عشق عذرايي است؛ چرا كه “واكنشي است دربرابر واقعيت تلخ؛ يعني كوچك شمردن عشق و خوار داشت زن و در نتيجه به احتمال زیاد كوششي است ناخودآگاهانه براي جبران و ترميم آن، يعني رقم زدن صورتي آرماني از معشوق كه آفتاب جلال او بر سر عاشق سايه افكنده تا وي در آن سايه سايه اي بيابد و از آن سرمايه پيرايه اي بندد.” سابقه و ريشه ي عشق شيفتگي يا عذري منسوب به قبيله ي بني عذره قبیله ای کوچک ساکن در وادی القری در اطراف مدینه است. ايشان به شدت معتقد به اين عشق، يعني “عشق عفيف و مكتوم تا دم مرگ،” بودند و عروة بن ورد صعلوك را نخستين محب عذري دانسته اند. ایشان به شدتِ عشق و عفاف معروف بودند و داشتن چنین عشقی و مردن از درد آن را مايه ي مباهات مي دانستند؛ چنانكه هر كه عاشق مي شد مي مرد.
عشق مجنون در این مورد مشهور و مثال زدني است. خصلت ويژه ي اين نوع عشق بر نياوردن بيمارگون ميل جنسي يا نرسيدن به مرادات اين جهاني است. اين عشق پاك و كشنده معادل عشق افلاطوني است و عشق ظرفا نيز ناميده مي شود.به
عقيده ي صاحب نظران صورت نهايي و آرماني همان عشق پاك افلاطوني است، همچنين با عشق خاك سار تروبادوران نيز در صورت و معني شباهت هايي دارد و گويا سرمنشأ عشق شيفتگي در غرب همين عشق عذري است. بعضي صوفيه گفته اند پرستش جمال و عشق و صورت آدمي را به كمال مي رساند، چراكه معني را تنها در صورت مي توان ديد. بنابراين جمال ظاهر آيينه دار طلعت غيب است، پس عشق عذري كامل الگوي عشقي است كه نسبت به خدا احساس مي كنيم. عاشق عذري در ايثار نفس، فراموشي همه چيز جز معشوق و غيره سرمشق والاي عاشق حق است. در نظر اينان عارف در سير و سلوكش بايد همچون عاشق عذري باشد.
روزبهان بقلي معتقد است براي گرفتارشدن در ورطه ي تشبيه و تعطيل بايد به مشاهده ي تجلي حق در جمال معشوق روي آورد، چراكه تنها عشق از اين دو ورطه جان سالم به درمي برد. در داستان ليلي و مجنون در نهايت او آينه ي جمال نما و تجلي حق مي شود؛ از اين جهت عشق مجنون عشقي حقيقي شده و تجلي حق در عشق وي به آخرين حد خود رسيده است. عشق عذري نوعي عشق جسماني است كه چون به وصال نمي رسد مي كشد و عشقي پاك است كه عاشق را به مرتبه ي شهادت مي رساند.
این داوود اين عشق را عشقي دانسته كه عاشق جوياي وصال نيست و كتمان و رازداري از ويژگي هاي برجسته ي آن است. اما، با توجه به داستان مجنون پي مي بريم كه هر چند اينان اذن پرده دري ندارند، امــا ســرپوشي آنطور كه ابن داوود مي گويد از طرف آنها لزومي ندارد، حقيقت آن است كه آنها قبل از در ميان نهادن عشق خود نزد پدر و مادر دختر حق فاش كردن آن را ندارند،
و در واقع اگر عاشق راز دار باشد به وصال مي رسد و درغيراين صورت مرگ از عشق به علت حرمان است. پس پرده دري در اين شاعران و عاشقان برابر با محروم شدن از وصل است و جدايي به دنبال دارد؛ چراكه به علت افشاي راز، خانوادهي دختر آنها را به دامادي نمي پذيرد. خصايص عمده ي عشق عذري چنين خلاصه مي شود:
“عشق و سوداي وصال، ردشدن خواستگاري عاشق به خاطر پرده دري هاي وي، رعايت عفاف و ميل باكره و مرگ از درد

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟